ارسال شده توسط علی فره وشی در 7/11/90:: 8:44 عصر
ماه خیلی کوچک است
توی دستم جا می گیرد
دست هایم روی بال پروانه پرواز میکند
انگارهمه چیز کوچک شده
همه دنیا مثل یک قوطی کوچک بی مصرف
کسی نیست باز کند صندوقچه ی تنهایی را
و تجربه کندرهائی را
نه ماه نه زمین نه کهکشان
می روم
آنجا که غصه ها مثل پرهای قاصدک شکننده است
و فریادها مثل صدای نسیم زیباست
آنجا در بیکران
در یک جای دور
نه به نزدیکیِ این دنیا
همه ی غم ها پشت دروازه ی صبح محبوسند
و فضا پر از آوای سکوت
من کجا هستم توی این چرخ و فلک افسانه؟
جای من پشت این ماه نحیف
یا که در سوسوی خورشید است
به کجا میبریَم؟
تا تهِ زمزمه ی آوندِ گیاه
تا سراپرده ی فردای الست
تو مرا خواهی برد
ازازل زمزمه باد صبا درگوشم هست
زهرا - الف

کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط علی فره وشی در 2/11/90:: 12:30 عصر
ترا دانش و دین رهاند درست - - - در رستگاری ببایدت جست
وگر دل نخواهی که باشد نژند - - - نخواهی که دایم بوی مستمند
به گفتار پیغمبرت راه جوی - - - دل از تیرگیها بدین آب شوی
که من شهر علمم علیم در ست - - - درست این سخن قول پیغمبرست
گواهی دهم کاین سخنها ز اوست - - - تو گویی دو گوشم پرآواز اوست
علی را چنین گفت و دیگر همین - - - کزیشان قوی شد به هر گونه دین
نبی آفتاب و صحابان چو ماه - - - به هم بسته یکدگر راست راه
منم بنده اهل بیت نبی - - - ستاینده خاک و پای وصی
حکیم این جهان را چو دریا نهاد - - - برانگیخته موج ازو تندباد
چو هفتاد کشتی برو ساخته - - - همه بادبانها برافراخته
یکی پهن کشتی بسان عروس - - - بیاراسته همچو چشم خروس
محمد بدو اندرون با علی - - - همان اهل بیت نبی و ولی
خردمند کز دور دریا بدید - - - کرانه نه پیدا و بن ناپدید
بدانست کو موج خواهد زدن - - - کس از غرق بیرون نخواهد شدن
به دل گفت اگر با نبی و وصی - - - شوم غرقه دارم دو یار وفی
همانا که باشد مرا دستگیر - - - خداوند تاج و لوا و سریر
اگر چشم داری به دیگر سرای - - - به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست - - - چنین است و این دین و راه منست
برین زادم و هم برین بگذرم - - - چنان دان که خاک پی حیدرم
هر آنکس که در جانش بغض علیست - - - ازو زارتر در جهان زار کیست
حکیم ابوالقاسم فردوسی
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط علی فره وشی در 28/10/90:: 12:21 صبح
آرام ساحلی توکه بازوگشوده ای ---- من همچوموج میدوم اندرکنارتو
وندرکنارتوچورسم محومی شوم ---- در بازوان دلکش انده گسار تو
آرام ساحلی توکه بازوگشوده ای ---- من خسته تن شکسته دل آشفته ازالم
جان پرخروش وجوش زامیدوبیم عشق ---- دیوانه وار در بر گرم تو می دوم
آرام ساحلی توکه بازوگشوده ای ---- من موج مست خودسرعاصی بی عنان
نتوانی ارمرابنشانی به عمق دل ---- برگردم ازبرت سوی دریای بیکران
پروین بامداد
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط علی فره وشی در 28/10/90:: 12:19 صبح
بترس از بد خلق خاقانیا - - - - ولیکن زبد ده امان خلق را
وفاطبع گردان وایمن مباش - - - - زغدری که طبع است آن خلق را
دروغی مران برزبان و مدان - - - - که صدقی بود برزبان خلق را
درافعال خلق آشکارا شود - - - - قضایی که آیدنهان خلق را
بد خلق هرچت فزون تررسد - - - - نکویی فزون تررسان خلق را
همه دوستی ورز باخلق لیک - - - - به دل دشمن خویش دان خلق را
خاقانی
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط علی فره وشی در 28/10/90:: 12:19 صبح

من اینجا هستم
مرا می بینی؟
کنار قایق های باغ
جفتِ سرو بلند کوچه
کنار فریاد رود
مرا می بینی؟
صدایم را می شنوی؟
انگار من هنوز همان هیچ در هیچِ قدیمی ام
تو هنوز سوار قایق رفتن ها و ندیدن ها
در مسیرِ انکارِ من
در کشاکش بادبان های پیچیده
در نسیم رفتن
مرا نمی بینی و و می روی
من کنار رودِ بودن
هنوز منتظر تائید توام
چشم انتظار یک نگاه آشنا
افسوس قایقِ انکار تو
هنوز رفتن را فریاد می کند
زهرا - الف
کلمات کلیدی :